الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
338
إحياء علوم الدين ( فارسى )
است ، دست او گير ، چه او را به تو بخشيدم . و مردمان را آن روز عرق ملجم گردانيده باشد ، « 21 » پس در ميان صفها رود و بنگرد كسى را كه به جاى او نيكويى كرده است ، دست او بگيرد و در بهشت برد . و گفت : أكثروا معرفة الفقراء و اتّخذوا عندهم الايادى فانّ لهم دولة ، اى ، بسيار آشنايى كنيد با درويشان و ايادى نزديك ايشان ذخيره سأزيد ، چه ايشان را دولتى است . گفتند : يا رسول اللّه ، دولت ايشان چيست ؟ گفت : إذا كان يوم القيامة قيل لهم : انظروا من أطعمكم كسرة و سقاكم شربة و كساكم ثوبا فخذوه بيده ثمّ أفيضوا « 22 » به إلى الجنّة ، اى ، چون روز قيامت باشد ايشان را گفته شود : بنگريد كسى را كه شما را كسرهاى طعام يا شربتى آب داده است يا جامهاى پوشانيده است ، دست او گيريد پس او را به بهشت بريد . و گفت : دخلت الجنّة فسمعت حركة امامى فنظرت فإذا بلال و نظرت في اعلاها فإذا فقراء امّتى و اولادهم و نظرت في اسفلها فإذا فيها من الاغنياء و النّساء قليل ، فقلت يا ربّى ما شأنهم ؟ قال امّا النّساء فأضرّ بهنّ الاحمران : الذّهب و الحرير . و امّا الاغنياء فاشتغلوا الحساب و تفقّدت اصحابى فلم ار عبد الرّحمن بن عوف ثمّ جاءني بعد ذلك و هو يبكى فقلت ما خلّفك عنّى فقال امّا و اللّه يا رسول اللّه ما وصلت إليك حتّى لقيت المشيبات و ظننت انّى لا أراك . فقلت : و لم ؟ قال : كنت أحاسب بمالي ، اى ، در بهشت رفتم ، پس پيش خود حركتى شنيدم ، بنگريستم بلال بود ، در بالاى آن نگريستم درويشان امت خود را و فرزندان ايشان را ديدم ، و در فرود ايشان ديدم ، در ميان ايشان از توانگران و زنان اندكى بودند ، گفتم : يا رب كار ايشان چيست ؟ گفت : اما زنان ، دو سرخ زر و حرير بديشان زيان رسانيدند ، و اما توانگران ، به درازى حساب مشغول شدند . و ياران خود را باز جستم ، عبد الرحمن بن عوف را نديدم ، آن گاه پس از آن گريان بيامد ، گفتم : چه چيز از من تو را باز پس انداخت ؟ گفت : بدان يا رسول اللّه ، به خداى به تو نرسيدم تا رنجهاى پير گرداننده بديدم و پنداشتم كه تو را نبينم . گفتم : چرا ؟ گفت : با من حساب مال من مىكردند . پس در حديث بنگر و عبد الرحمن بن عوف سابقهاى بزرگ داشت با رسول اللّه - صلى اللّه عليه و سلم - و از جملهء ده كس بود كه ايشان به بشارت بهشت مخصوص بودند ، و از جملهء توانگرانى كه پيغامبر - عليه السلام - در حق ايشان گفت : الاّ من قال بالمال هكذا و هكذا ، اى ، مگر آن كه مال چنين و چنين بداد . و با اين همه از توانگرى تا بدين حد رنج ديد . و پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - بر مردى درويش [ 254 ] در رفت و اندك چيزى نديد ، گفت : لو قسّم نور هذا على اهل الارض لوسعهم ، اى ، اگر نور اين بر اهل زمين قسمت كنند هر آينه همه را بس كند . و گفت : الا أخبركم بملوك اهل الجنّة ؟ شما را به پادشاهان اهل بهشت خبر كنم ؟ گفتند :
--> ( 21 ) ملجم ، لگام زده . در روز نشور عرق بر ايشان روان گردد و به دهان رسد ، چنان كه گويى بر دهانشان لگام زدهاند و تكلم نتوانند كرد ( لسان العرب - 345 ، ذيل « لجم » ) . ( 22 ) برخى از نسخههاى عربى : ثم امضوا .